الشيخ البهائي العاملي ( مترجم : سنندجى )

415

كشكول شيخ بهائى ( فارسى )

أنت الذي مزج الاخاء * دمي بقلبك فأمتزج اعذر مريضا ما عليه * في عتابك من حرج فإذا الصديق جني فسو * مح في جنايته انمزج * * * اى پسر دوامى ! كه بر مكارم اخلاق اشتهار دارى و همواره يادها و خاطره‌ها و قلب‌ها را زنده مىنمايى ، به من بگو و بهانه‌هاى بىفايده و دليل‌هاى بىجهت نياور ! چرا به بازديد من نيامدى ؟ اميد است كه با زيارت تو به گشايش برسم . همانا آرزومند توست دل من و هرگاه به ياد تو مىافتم در شور و تاب مىافتد ؛ اگر بگويم حتّى تو در خواب از من روى گردانيدى ، ناراحت مىشود . روزها مىگذرد و هيچ دليلى بر آن نمىتواند پيدا كند ، تو كسى هستى كه برادرىات با قلب و جان من آميخته است از سرزنش‌هاى اين مريض ناتوان ، بر خود مگير و ناراحت نشو ، زيرا بر مريض حسابى نيست . پس هرگاه دوستى درشت‌گويى كرد ، قابل بخشش و گذشت است . 1066 - دلجويى به يكى از دوستان بيمار خود نوشته : فديتك ليلى مذ مرضت طويل * و دمعى لما لاقيت منك همول ءأشرب كاسا أو اسر بلذة * و يفجعني ظبي الفلات كحيل و يضحك سني او تجف مدامعي * و أصبو إلى لهو و أنت عليل ثكلت اذن نفسي و قامت قيامتي * و غال حياتي عند ذلك غول فان ينقطع منك الرجا فإنه * سأبقى على حزني صفي و اصيل ( احمد حكيم كاتب ) * * * از آن‌گاه كه مرض تو شدت گرفت ، شب‌هايم را فداى تو كردم و اشك‌هايم همواره در حال ريزش باقى خواهد بود . آيا آب بنوشم يا در خوشى باشم ؟ هرگز ! بلكه مانند آهوان صحرا غصّه را سرمهء چشمان مىنمايم . آيا دهان به خنده بگشايم يا اشكهايم خشك شود و به گشت و گذار بپردازم و تو مريض باشى ؟ هرگز ، بلكه جان فداى تو باد و عمر خود را به پايان مىرسانم در غصّه و ناراحتى . پس هرگاه اميد من در تو قطع شود ، شبانه‌روز در غم و غصّهء تو خواهم ماند .